یکرنگ






آمار
بازدیدکنندگان این صفحه
13939555

رزرو آگهی تبلیغاتی
پذیرش همکار
تبادل ترافیک
تبادل لینک

yekrangweblog@yahoo.com




  • SMS
  • |
  • فال
  • |
  • ابو غریب
  • |
  • معما
  • |
  • ۳ راه تقلب
  • |
  • بازی فکری
  • |
  • روانشناسی
  • |
  • روش مطالعه
  • |
  • عضویت



  • فال ازدواج شیخ بهایی
    تصویری زیبا از بین الحرمین
    هدیه دختران اسراییلی به دختران لبنانی
    تقلب آزاد است: پزشکان اینگونه تقلب می کنند
    تصاویر توهین آمیز روزنامه دانمارکی به پیامبر گرامی اسلام (ص)


    نقاشی خدا


    نقاشی خدا

     

      نقاشی خدا  
         
    خدا اراده کرده بود   که عشقُ نقاشی کنه
    می‌خواست به زخم عاشقا   باز هم نمک پاشی کنه
         
    برای بوم نقاشیش   کرب و بلا رو آفرید
    با قلم موی قدرتش   یه نقش دلربا کشید
         
    اول نقاشی زدش    نقشی به رنگ شور و شین
    اولِ از همه کشید   رو نیزه‌ها سر حسین
         
    برا نماد دلبری   صورت اکبرُ کشید
    نشون اوج بی کسی   گلوی اصغرُ کشید
         
    زد قلم مو رو توی خون   یه گوش پاره رو کشید
    تو دست قاتل حسین   سر بریده رو کشید
         
    نقشی زدش به بوم خود   ز اوج غربت نبی
    به رنگ تیره غروب   رنگ کبود زینبی
         
    با چشمای رباب خود   معنی اشک و گریه رو
    صفحه آخرم کشید   قد خم رقیه رو
         
    خدا تو بوم نقاشی   عطر گل یاسُ کشید
    برای امضا زدنش   صورت عباسُ کشید




    عباس علمدار حسین

    وقتی که چشمام روی هم بسته می‌شه
    وقتی دلم از زمونه خسته می‌شه
    چشمامُ دریا می‌کنم
    عقدهامُ وا می‌کنم
    یاد قدیما می‌کنم
    یادش به خیر


    با بچه‌های کوچمون
    با چادرای مادرامون
    گوشه یک پیاده‌رو
    یاد محرم کرده بودیم
    تکیه علم کرده بودیم


    همه پیرن مشکی به تن
    سینه و زنجیر می‌زدن
    یه قلب کوچیک تو سینه
    مست و خریدار حسین
    نوشته بود رو پرچما
    عباس علمدار حسین


    دلی که مست و خرابه، در اضطرابه
    میون شعله محبت، در التهابه
    کام دلش، تشنه یک جام شرابه
    قصه محبوش همینه
    تو خواب و رویا می‌بینه

     

    یکی بود یکی نبود
    زیر این چرخ کبد

    تو وفا و تو صفا و توی غیرت
    تو محبت، تو شجاعت
    توی دربار شاه عالم
    توی چشمای سبط خاتم
    تو رکاب امیردلها، یوسف زهرا، امید دنیا


    یکی بود یکی نبود
    زیر این چرخ کبد

    به جز اون مردی که مرد مردا بود
    مثل اون پهلونی که می‌شناسم
    جون هر چی مردیه مردی نبود

    همه‌ی بود و نبودش
    تمامی تار و پودش
    به گوشم می‌رسد از عمق وجودش
    که حسین یار منه، دین منه، خون منه
    جسم منه، روح منه، عشق منه
    دین منه، مذهب و آیین منه


    وقتی که خورشید می‌دمید
    برق نگاهش رو می‌دید
    از خجالت رو صورتش، پرده ابری می‌کشید
    آخه ماه زینبه، نور نگاه زینبه
    یک نفره، اما سپاه زینبه


    وقتی که شب تاریک می‌شه
    صورت ماهش، چراغ راه زینبه
    قوت زانوی شه کرب و بلا
    عباس علمدار حسین




    ابوالفضل

    تو را در هیبت یک شیر دیدم
    برنده تر ز یک شمشیر دیدم

    نگاهت را بدنبال شکارت
    بسان شدت یک تیر دیدم

    به معنای شجاعت رخنه کردم
    تو را تنها در آن تصویر دیدم

    دل بشکسته دلها را ابوالفضل

    به دستان تو در تعمیر دیدم
    بدستت تا که مشک آب دادند
    تو را انگار در زنجیر دیدم

    کنار القمه افتاده بودی
    کنارت قد کمانی پیر دیدم




    دریا

    به چشمانت نجابت موج می زد
    زدستت استجابت موج می زد

    علی هم گاه مبهوت تو می شد
    ز اندامت صلابت موج می زد

    ملک تا چشم عالم کار می کرد
    به پابوس رکابت موج می زد

    همه لب تشنه بودند و تو دریا
    به چشمان پر آبت موج می زد




    مرغ بهشتی

    وقتی طبیعت فارغ از قال و مقالم بود
    بال ملائک در عزایت دستمالم بود

    دیشب شروع اشک عالم سینه زن بودم
    یادم نمی آید دقیقا چند سالم بود

    چندین هزاران سال پیش از خلقت انگور
    باده خوری و می کشی جزء کمالم بود

    اندازه بال مگس تا گریه ام آمد
    دیدم کسی مرغ بهشتی زیر بالم بود




    بابام

    قاصدک بابای من گم شده اونو ندیدی
    کاش می شد می رفتی و تو قتلگاه می گردیدی

    یاکریم بگو چرا بال و پر تو خونیه
    مگه تو اونجا بودی شاید که بابام رو دیدی

    شاپرک نَشین رو شونم شونه هام درد می کنه
    خبر از بابام بیار اگه رو نیزه پریدی

    پروانه یه بوسه من بهت می دم امانتی
    بده به بابام اگه به چاک لبهاش رسیدی




    قاب

    چون گل روی تو نمیدیدم
    چشم من کاسه گلابی بود

    در میان دو دست تو رخ من
    مثل عکسی میان قابی بود

    حال اگر باز بینیم بابا
    خود مپندار اشتباه شده

    قاب اگر نیست چهره آن چهرست
    عکس رنگی فقط سیاه شده




    یاس کوچک

    بوسم لب و زخم سرت را
    امشب مرا بنگر که بینی مادرت را

    دیدار تو باور ندارم این دل شب
    من از لبت لب برندارم این دل شب

    بنشین به فرش گیسوانم
    این نیمه جانم را به گردت می کشانم

    ای باغبان این یاس کوچک خورده سیلی
    جای نوازش یا عروسک خوده سیلی

    دیدی مرا آن شب به صحرا
    افتادم از ناقه صدا کردم عمو را

    ترسیدم و از غصه بابا گریه کردم
    دیدی که من همراه زهرا گریه کردم


     

    با تشکر از : عشق و ایثار






    آخرین مطالب